Ensan,Azadi

دل مشغولی های تنهایی

دل نوشته های چله ی زمستون !
نویسنده : Goli Golchay - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٠
 

تا خرخره درلجنم

گل و لای و کثافت

خفقان خفه ام می کند

حالم را بپرس

" خوبم ، عالی "

لبخندی بر لبانم ماسیده

غم انگیزتر از هر شیونی

دست و پا می زنم

از سرِ بی دست و پایی

آخرین نشانه های حیات را دریغ نخواهم کرد

تا نگویند مرده است زندگی !

 

**************************************

قلبی شکست

نه یک بار ، بل هزار بار

دست و سری خمید

در زیر انحنای دو صد ، دست و سری دگر

لیکن مباد روزی

که بشکند

عزمم برای زیستن و نو به نو شدن !

 

91/11/3

 


 
comment نظرات ()
 
من ...
نویسنده : Goli Golchay - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۸
 

من یک زنم ،

تنهای خاموش .

یک مادرم ،

سرشار از دلواپسی و عشق

یک همسرم

مجری امر و نهی یک تاریخ

یک دخترم

دلخوش به صدها پوچی ناچیز

آری ،

        یک زنم ،

یک زن!

زن ، زایندگی ، جوشش

زن ، مهر و لطافت های ناب و پاک انسانی

چه کس رویای من را زنده خواهد کرد ؟

کجا آرام خواهد شد سرشت بیقرار و پر تب و تابم ؟

بجز دنیای خاموشم و جز پردیس

نیابم پاسخی هرگز !




 
comment نظرات ()
 
حرفهایم...
نویسنده : Goli Golchay - ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢۱
 

 

حرفت را نمی پذیرند تا اشکهایت را نبینند، آنگاه از سر ترحم خواهند پذیرفت.. اما اراده کرده ام اشکهایم را بخشکانم تا ترحم نبینم !

با دردهایم می سازم ، بر زخمهایم مرهم خواهم گذاشت ، بر کورسوی امید می دمم تا فروزان شود و بر پاهایم خواهم ایستاد !

 


 
comment نظرات ()
 
آینه
نویسنده : Goli Golchay - ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٥
 

 

 

آینه ،،

دیگر به تو نیز اعتمادی نیست !

می ترسم در نگاه خیره ام هزاران تکه شوی ،

و یک از هزارانت

دیدگانم را به خموشی بنشاند !

 

 

 



 
comment نظرات ()
 
قلم ...
نویسنده : Goli Golchay - ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۳٠
 

 

بنویس با قلم از هر آنچه که درونت و روحت را می خراشد ، می نوازد ، قلقلک می دهد و گاهی عصیان می کند ..

شاید از این راه اندکی از سرگشتگی و حیرانیِ بودن در این جهان کاستی ... شاید سر ریز کردن درون مجروح و زخم خورده اما پا برجا و مقاوم ت بر صفحه پاک و سفید کاغذ ، آبی باشد بر آتشی که از ازل تا ابد شعله ور است .

بنویس ، بنویس ... از کجا آمده ام ؟ در جست و جوی چه هستم ؟ به چه مشغولم تا رفتن از یادم برود ؟

بنویس ... و گاهی با چشمه های چشمهایت آبیاری اش کن ..

می ترسم از سوزنده بودن نوشته هایت آتش به کاشانه بیفتد !

 

 


 



 
comment نظرات ()
 
امیدوار
نویسنده : Goli Golchay - ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٩
 

هرصبح ستاره بارانم

هر شب از خیل بی شمار امیدوارانم

وقتی که بیرحم می شود ،

ساعت تقدیر

وقتی که ترس می زند ، بر دست و پا زنجیر

دندان به هم فشرده و مقهور درد و یاس

از لشگر عظیم چشم به راهانم

خورشید در فراز ، می درخشد

و

من در نشیب دهر

در آرزوی وصالش آینه دارانم ...

 



 
comment نظرات ()
 
* گل و خار *
نویسنده : Goli Golchay - ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٩
 

 

دلم دشت وسیعی ست

که اوقات خودم را ، در آن می گذرانم

به یک سو گل نیلوفر و نرگس

شقایق به کناری

و خاری

که گاهی ،

ز حضورش ، کنم دیده خود تر

اگر خار

ندارد هنرِ گل

اگر او نتواند ببرد ، از سرِ ما دین و دل و هوش

اگر زشت و کریه است

ولی بودن او ، راز بزرگی ست

که در خنده گل نیک توان دید !

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : Goli Golchay - ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٧
 

   

    به خود می بالیم که سال نوی ما ، همراه با زنده شدن طبیعت است .

سالیان سال است که در ایران زمین نوروز فرا می رسد ... " حول حالنا " می خوانیم و " احسن الحال " طلب می کنیم ... ولی تنها نصیب ما از گذر روزها و چرخش چرخ گردون ، یک سال پیرتر شدن و دریغ و حسرت از سال بگذشته است !

براستی اگر سنت ها و آئین های پرمعنی و سمبولیک ، تغییری در وضع ما ایجاد نکند به چه دردی می خورد ؟!

دعا را عربی بخوانیم یا فارسی ، چه توفیری دارد ؟!

نوروز با چهارشنبه سوری آغاز و با سیزده بدر به پایان می رسد ..نه از آتشی که سرخی اش را به ما بدهد اثری مانده و نه توانستیم در سیزده از نحوست خلاص شویم ! نحوستی که دامنگیر ماست با صدها سیزده هم بدر نمی شود ...

                       براستی ما را چه شده است ؟؟!!

 

 

              

           


 
comment نظرات ()
 
پرواز
نویسنده : Goli Golchay - ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٤
 

 

حسودی ام می شود

حسودی ام می شود ،

به دو کبوتری که هر صبح

در ازدحام آهن و ماشین

در جنون سرعت برای رسیدن به هیچ

به دیدارم می آیند

در برابر دیدگان مشتاقم

نرم و سبک می خرامند و

دلبری می کنند

 


 
comment نظرات ()
 
تنها
نویسنده : Goli Golchay - ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٧
 

" زن " پشت پنجره ایستاده بود ..

تنها بود .

جمعی به او نیازمند بودند ، ولی او تنها بود

گرمای نگاهش قوت قلبی بود برای عزیزانش ، ولی .. او تنها بود

نوازش دستانش معجزه گری بی بدیل بود ، ولی او تنها بود

بدون هیچ گله و شکایتی تنها بود

جام شوکران تنهایی اش را جرعه جرعه سر می کشید

و تنها ، گواه این حقیقت بود که

" آمده ام تا ایثار را به جهان هدیه کنم "

 

 

 


 
comment نظرات ()