Ensan,Azadi

دل مشغولی های تنهایی

گنجینه گیلان زمین ...!
نویسنده : Goli Golchay - ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٥
 

 با سلام به شما دوستان عزیزم ... هرچند مطلبی که در پی می آید مربوط به چند سال پیش هست ، ولی خواندنش خالی از لطف نیست ! آشنایی با استاد موسیقی فولکلوریک گیلان عالمی داره شیرین و خاطره انگیز  ! امیدوارم پذیرا باشین .

                                             **************

بعد از ظهر یک روز پاییزی است. یک هفته از تولد 74 سالگی او می گذرد. اما گل های خانه اش هنوز تازه اند. روبه روی ما نشسته و از هم بازی دوران کودکی اش می گوید. از حیای مردی که امروز دیگر نیست.

 از روزگاران کهن می گوید . پر است از خاطرات دور و نزدیک، تلخ وشیرین . می تواند یک شب سرد زمستان را با قصه و ترانه به صبح برساند . قصه شالیزار، قصه کوهستان، قصه دریا . می گوید؛ « تمام ترانه های گیلان در فضای ذهن من شناور هستند » .

 راست می گوید!او و انگشت شمار اهل دلی دیگر، موسیقی گیلان را تک و تنها، پاسداری می کنند. آنچه می خوانید روایتی است از دیدار با فریدون پوررضا. برای گفت وگو با پوررضا خیلی تلاش کردیم . تا پای نا امیدی رفتیم . آن یأس لعنتی همیشگی و وسوسه نیمه کاره رها کردن به سراغمان آمد. اما پایان مصاحبه باز دریافتیم سماجت به جاست، برای او که شایستگی اش را دارد.گفت وگوی ما با او دو ساعت طول کشید و در این مدت یک نفس و با حوصله به سؤالاتمان پاسخ گفت.

 در پایان در میان ناباوریمان یک ترانه و دو آواز هم خواند و ما مانده بودیم چه بگوییم از این همه صفای پیرمردی که لطافت و آمادگی صدایش را مرهون جمع صمیمی ما می دانست.

پوررضا فعالیت هنری اش را پس از کسب رتبه اول در رادیو آغاز کرد. در ابتدا ترانه هایی را در دست اجرا گرفت که دوستان موزیسین و آهنگسازش در رادیو می ساختند.بعد ها برای پیشرفت کارش به روستا پناه برد و با کمک مدیر وقت رادیو، نواب صفا به اجرای آهنگ های روستایی پرداخت
.

او می گوید؛ «من آهنگ ها را از روستا جمع می کردم و با تنظیم دوستان رادیو می خواندم. مدتی بعد متوجه شدم آهنگی که می خوانم کامل نیست و دیگران چیزی بیشتر از آن می دانند.اما من که ذوق زده شده بودم برای تکمیلش تأمل نمی کردم.

 فهمیدم باید آهنگ را تکمیل کنم به طوری که حتی یک بیت اضافه از آن نباشد. بعدها تحقیق کردم این آهنگ ها را چه کسی ساخته و اشعارشان از کیست. این جنبه پژوهشی کار من بود. مردم روستا هم به دلیل اینکه با صدایم آشنا بودند حرفهایشان را به من می زدند و اجازه می دادند که با آنها هم سفره شوم و در خانه و در کار کشاورزی در کنارشان باشم

             

پوررضا ترانه هایش را به دو دسته تقسیم می کند؛ نخستین دسته ترانه های فولکلور هستند که آهنگساز و شاعر آنها مشخص نیست. اینها ازآن مردم اند. وقتی می گوییم فولکلور، یعنی تولیت آن فرهنگ و شیوایی اش از مردم گرفته می شود و به مردم می رسد و مال خود آنها است.

دسته دیگر آهنگ هایی هستند که آهنگساز می سازد و شاعر با او همنوایی می کند . این همنوایی سبب می شود آهنگ در جان ترانه بنشیند . کار این ترانه ها هم می گرفت و می شدند شبه فولکلور. یعنی مانند فولکلور، باور مردم در پشتش هست ولی هنوز جا نیفتاده . بعد از 20، 30 سال اینها هم فولکلوریک خوانده می شوند
.

پوررضا معتقد است جمع آوری این آهنگ ها از روستا باعث شد دیگران هم تأثیر بپذیرند و از حال و هوای شهر زدگی بگذرند و ترانه ای متناسب با ذوق روستا بسرایند.

 یاد خاطراتش با شیون می افتد و داستان شکل گیری آهنگ معروف «بنویس کاغذ نویس» را برایمان تعریف می کند. از اینکه آدمی روستایی با چکمه های گلی روبه روی پستخانه (میدان شهرداری) برای کاغذ نویس حرف هایش را می گفت تا او نامه بنویسد و پوررضا و شیون همانجا به نظاره این صحنه نشستند و آهنگ را ساختند.

لهجه شیرین او گه گاه یادمان می آورد که نمی توانیم پا به پایش گیلکی بگوییم . تازه، گیرم که مصاحبه را گیلکی به پیش می بردیم . در این غوغای بی حوصلگی کیست که مصاحبه گیلکی بخواند وآن را ارج بگذارد. پس همان فارسی غلیظ را چسبیدیم.

                                    
درباره بار اجتماعی ترانه هایشان پرسیدیم . ترانه های او در بسیاری موارد با مسائل روز هم گام بود . کنجکاو بودیم بدانیم این هماهنگی خود به خود بوده یا نه ؟


«
هرگز به کسی نمی گویم شعری بسراید که جنبه اجتماعی و یا حتی سیاسی داشته باشد. اما وقتی این تقاضا، این خواسته، خودجوش شد، در درون جوشید و این نقایص لمس شد و این درد تشخیص داده شد آن را می خوانم چون بیداری مردم است.

 و این نه فقط امروز که 400 سال پیش هم بوده. مثلاً یک روستایی در ترانه اش می گوید؛ تالان تالانه، یعنی چپاول، ارزاق گرانه، کوهبار ندارم. آن زمان مردم ابزار خود را بار می کردند و از کوه می آوردند که بفروشند و به آن کوهبار می گفتند.

 شصت تومنی سال برسه احوال ندارم، زمانی بود که بر اثر قحطی قیمت برنج به شصت تومان رسیده بود و مردم از نداری برنج را با لوبیا مخلوط می کردند و در میان دانه های لوبیا چند دانه برنج بود و من این را خواندم . کلاً مردم روستا برای تمام دردهاشان شعر ساختند و من تمام اینها را می خوانم

از او می پرسیم کدام یک از ترانه ها یش را بشتر از همه دوست دارد؟ توی دلم منتظرم که بگوید گال پوشی خانه، شاید بچه ها هم هر کدام آهنگی در یاد آورده اند اما می خندد؛استغفر الله همه را دوست داشتم.اصرار می کنیم و او اندکی سکوت می کند و می گوید؛ «نمی توانم، باز نمی توانم دست از عزیزان دیگرم بردارم


ترانه های پوررضا اغلب تنها یک ترانه نیستند. یک افسانه اند . یک داستان اند . گاهی یک حقیقت اند . هر از گاه که درباره یکیشان شرحی می دهد معنای ترانه بسیار بیشتر در جان شنونده می نشیند. او قصد دارد در کاستی علاوه بر آهنگ ها شرحشان را نیز بگوید و فضا را تصویر کند .

 اما شاکی است از روزگار پر شتابی که دیگر تعهد در آن جاری نیست و هر روز کلی ترانه بی بته و به درد نخور ً خارج خوانده شده از آدم های شمال تهران نشین که با پولشان یک نفر را پیدا می کنند و به زور ضبط و ... صدایش را قابل تحمل می کنند به مردم تحمیل می شود.

 او زیاد از روند تند زندگی امروز راضی نیست و نارضایتی اش را پنهان نمی کند؛ «وقتی که مردم به آثار تند و هیجانی و بی بته و بی مغز دل ببندند و اسیر آن شوند، دیگر چه کسی حوصله می کند نواری را گوش دهد که در آن تاریخ ترانه و شرح آن گفته شود و اینکه مال کدام روستا بوده و تکلم آن روستا چه بوده و تاریخشان چه طور بوده و چه جهش هایی داشتند و چه کارها کردند و چگونه این آهنگ به اینجا رسید و چه مقدار ساییده شد و چه مقدار سالم ماند .

 مردم حوصله نمی کنند به جای 9 تا آهنگ، شش تا آهنگ با سرگذشت گوش بدهند . الان دو، سه تا آهنگ دارم که اگر با سرگذشتشان همراه باشند کولاک می کنند. ولی کدام سرمایه داری از این کار حمایت می کند. سرمایه دار به فرهنگ کار ندارد، سود و زیانش را در نظر می گیرد. اگر چه همه فرهنگ سرا ها بدون فرهنگ حمایتی هستند حتی اگر سرمایه دار هم نباشند. به هر حال این طرح مد نظرم هست

او در کتاب موسیقی فولکلوریک گیلان سرنوشت همه ترانه هایش را با متن کامل آنها عرضه کرده . این کتاب که به حق فصلی جدید در عرصه پژوهش موسیقی گیلان محسوب می شود در سال 1384 به پایان رسید و در همان سال در بین تألیفات ارشاد گیلان رتبه اول را کسب کرد . عدم حمایت مسوولان منطقه ای سبب شد کتاب برای چاپ به نشر ثالث در تهران سپرده شود و پوررضا امیدوار است تا عید امسال به بازار بیاید. می خندد که؛ «اگر امسال هم نشد سال دیگر می آید .

 اگر هم نشد فردا پسران من چاپش می کنند . اگر نه پس فردا نوه های من چاپش می کنند.»او مشکلات گریبانگیر نوشتاری کردن گیلکی را می داند و جالب این است که به جای نفی به فکر حل آنها است؛ «زبان ما خاصیت نوشتاری ندارد.

 چرا که ما باید در تلفظ، اعراب هر کلمه را حفظ کنیم و این اعراب نسبت به هر شهرستان و هر بخش فرق دارند و کار سخت می شود. مگر اینکه مانند مرحوم افراشته عمل کنیم. ایشان واژه هایی را انتخاب می کردند که مردم مراودات اجتماعی خود را با آنها راه می بردند و بر آنها تکلم و تسلط داشتند.

 نباید کلمات محلی سنگین بگوییم و کلمات با بقیه شعر فاصله داشته باشند. این سبب می شود کلمات در شعر با هم انس نگیرند.مرحوم شیون هم شعر هایی دارند که در آنها ضرب المثل ها پنهان اند. ولی امروزه بعضی از این مثل ها و اصطلاحات کمتر رایج اند. اینها را کسانی باید منتقل کنند که با تاریخ و فرهنگ آشنا باشند.

 بنابراین بعضی شعر ها را می توان راحت خواند. مانند شعرهای افراشته. او شعر را طوری می گوید که برای رشتی و سنگسری وصومعه سرایی و کوچصفهانی جور می آید. اما برای لشت نشائی جورنمی آید. برای شرق گیلانی هم همینطور. بیشتر جاها می توانند شعرش را بگیرند. باز هم بعضی جاها نمی گیرند

پوررضا که بیشتر عمرش را در خدمت به موسیقی و فرهنگ گیلان سپری کرده از کسانی که زبان گیلکی را در سودای جهانی شدن عقب مانده می دانند با تمسخراینگونه یاد می کند که؛ «پدرش اصغر است و مادرش مکرم، حالا اسم خودش را عوض کرده و گذاشته کامران، باشد. سلامتی اش را خواهانیم. دیگر زیاده از این بازیها نکند


فرصت مناسبی برای پرسشی درباره سلیقه موسیقی فریدون پوررضا پیش می آید و پس این بار می پرسیم آقای پوررضا آیا موسیقی خارجی گوش می دهید؟


در یک کلمه می گوید نه! و کمی می ماند. ادامه می دهد؛ «البته چند وقت پیش پسرم برایم دو، سه تا آهنگ آمریکایی و ایتالیایی گذاشت. که خیلی خوشم آمد. مخصوصاً اون ایتالیایی. از خوش خوانی او خیلی خوشم آمد. کولی وار می خواند. وقتی می خواست جهش تحریری خود را بیرون دهد دیوانه کننده بود


سوالی دارم از سکوت. سکوت به جای یکی از ترانه های محبوبم را یاد می آورم که البته تلخ بود. با صدای گرفته می پرسم؛ در موسیقی فصلی داریم به نام سکوت. از سکوتتان بگویید. از زمانی که آواز نخواندید
.

نمی دانم چقدر از دوره های سکوت او گفته شده. این قدر می دانم که برای پرنده نخواندن بسیار سخت است. پوررضا اما چنین نمی اندیشد. او معتقد است کسی که حتی 30 سال نخوانده، در آن مدت درخلوت خودش خوانده و بی آواز نمانده. چون بخشی از درد جامعه در خودش هم جاری بود .

 او سکوت خودش را سکوت آزار دهنده ای نمی داند و با اخمی مبهم می گوید؛ «هر آزاری که به یک هنرمند برسد او را شفاف می کند و این شفافیت به نشان دادن توان هنری اش کمک می کند؛ «من گمان نمی کنم سکوت موجب به هم ریزی باشد. خیلی ها هستند که در ناکامی ها و نابسامانی های زیاد زندگی می کنند و هنرمند نیز هستند.

 برخی ممکن است نتوانند طاقت بیاورند و به یک آرامبخش پناه ببرند. اما رویه هنریشان گم نشده است. عده ای ممکن است اصلاً طاقت نیاورند، مچاله شوند و به هم بریزند و زودتر از حدی که لازم است بمانند، بمیرند. آنها دیگر خود نمی خواهند با زندگی جدال کنند.اگر بخواهند راه بهبود وضع بسیار است

 از وضع کنسرت ها می پرسیم و اینکه چرا ایشان اخیراً در رشت کنسرتی برگزار نمی کنند. استاد از مشکلات همیشگی و نبود سالن و کمبود ها و بی مهری های معمول به موسیقی می گوید و گویا چنین برنامه ای ندارد.

 لااقل به این زودی ها.او در کارهای اخیرش از نوازندگان جوان استفاده می کند و آنها را بسیار صمیمی تر از دیگرانی قلمداد می کند که گاه تجربه هم بسیار دارند . از او خواستیم چند نفر را نام ببرد که موسیقی گیلان می تواند فردای خود را به آنان امیدوار باشد.

 

پاسخ داد؛ «اینها فرزندان مانده در بطن مادر اند و فردا که به دنیا بیایند معلوم می شود کدام یک اهل سازند و کدام اهل آواز . زمان معلم صادقی است و بهترین پاسخ را به شما خواهد داد

آخرین سخن او درباره گیلان است.می گوید؛«چرا فلان هنرمند معروف از موسیقی مثلا سیستان در کارش استفاده می کند ولی به گیلان نمی پردازد. آیا نمی داند اینجا هم ترانه دارد و این هم زیباست؟»

                                                                                      منبع : کارگزاران

             

 


 
comment نظرات ()
 
یادت همیشه سبز ... !
نویسنده : Goli Golchay - ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۳٠
 

یادت همیشه سبز

                      در کنج این دل چو آتشفشان من

یادت همیشه سبز

                     در ذرّه ذرّه وجود غزلخوان جسم من

ای شور و حال ناب تو ، آتش به جان من

وی صافی وجود تو ، دیوانه ساز من

ای آنکه با کلام تو روحی دوباره یافت

این جسم و جان خسته و بی غمگسار من

ای آنکه با نگاه گرم و

                        پر از روشنی خویش

                                         آتش زدی به کلبه محنت فزای من

یادت همیشه سبز

ای سبزتر زسبزی یک جنگل آرزو

با یاد سبز تو

امروز  من بهار

             فردای من بهار

                        دنیای من همیشه بهاری ست نازنین ! قلب

              

           


 
comment نظرات ()
 
سی سال پیش تاکنون ....
نویسنده : Goli Golchay - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٢
 

**دختر و پسر در سال 58:

برنامه تفریحی : رفتن به کوه و یا کمک به برداشت محصول کشاورزان !

دغدغه ها : گفت و گو و صحبت راجع به آرمانهای مشترک که آرمانهای جامعه محسوب می شد .

سرگرمی : اجرا ی دسته جمعی سرودهای انقلابی .. مطالعه کتاب و سرگذشت انقلابیون ایران و جهان !

جنس مخالف : یه کلمه بی معنی که کمی هم ناشناخته محسوب می شد! به جای "دخترخانم" و "آقا پسر" خواهر ، برادر و یا رفیق ، واژه رایج بود .

عشق: در عشق به مردم و آرمانهای انقلابی تجلی می یافت و بس !

تیپ ظاهری : هر چه ساده تر ، به روزتر ! پسرها : شبیه قهرمانان مبارزات چریکی . پیراهن و کتونی چینی ، شلوار سربازی ...

دخترها : بدون هیچ آرایشی ،به قول خارجی ها  کاملا نی چر !

در یک کلمه حل شدن فرد درجمع !

                

دختر وپسر در سال 88:

برنامه تفریحی :  یا اصلا ندارن یا رفتن به پارتی ، اینترنت ، چت و دوست یابی !

دغدغه ها : گفت وگو و صحبت از به بن بست رسیدن -سدکنکور - بیکاری- بی آینده گی - رسیدن به پوچی و افسردگی !

سرگرمی : داشتن وسیله و ابزاری برای فراموش کردن همه بدبختیها - دمی خوش بودن.

جنس مخالف : یکی از سرگرمی ها ! اون هم از نوع افراطیش !

عشق: کالای بازاری که به راحتی سر هر کوی و برزن معامله میشه !

تیپ ظاهری : هرچه پررنگ و لعاب تر بهتر !

در یک کلمه حل شدن فرد در خود !

---------------------------------------------------------

دوستان خوبم ،،، قصدم توهین به هیچ نسلی نیست . فقط به طور ناقص حقایقی رو که خودم شاهدش بودم خواستم باهاتون در میان بذارم .

نظر شما چیه ؟ واسه آینده راه بهتر کدومه ؟

از لطف همه تون ممنونم . شادو پیروز باشین . یا حق لبخند


 
comment نظرات ()
 
.....................
نویسنده : Goli Golchay - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢۱
 

                               * خودت رو بشناس !*

من کی ام ؟ چی ام ؟!

گفته اند که :"انسان موجودیست نیمه فرشته و نیمه شیطان !"

گاهی که به کنکاش تو وجود خودم مشغول میشم ، و به جنبه های مختلف افکار و رفتارم فکر می کنم ، همزمان دو حس متضاد سرتاپای وجودم رودربرمیگیره ! 

لحظه ای به اعمال و صفات نیک انسانی که خداوند در وجودم گذاشته فکر می کنم ،از عزتی که تا این لحظه نصیبم شده ، از توانایی برقراری روابط نیک و مطلوب با دیگران که خوشبختانه از آن برخوردارم و .... ! به خود می بالم و خودم رو در حال صعود به قله های معنویت و صفای روحی می بینم !!! فرشته

ولی در همان حال و بلافاصله به بخش دیگری از ابعاد شخصیتی خودم که فکر می کنم ، حرفهایی که زدم ، کارهایی که از من سرزد ، قدمهایی که برداشتم ... بر خود می لرزم ! چون خودم رو در سقوط به اسفل السافلین انسانیت حس می کنم !شیطان

                     

واقعا درمانده می شم ! یک لحظه امید و لحظه ای بعد ناامیدی !ناراحت

آیا هنر انسان و انسانی زیستن ، اینه که ، ما خودمون رو درگیر مسائلی کنیم که تمامیت وجود و کل شخصیت مارو به چالش می کشه ؟!

به نظر من بله ! هر چند سخته ولی خروشان بودن و پویایی رود خیلی بهتر وارزشمندتر از رکود وسکون مردابه !

اگه درجابزنیم و به قالبی تطهیر شده و مقدس از خودمون دل خوش کنیم به مرداب بدل خواهیم شد !

ولی اگه با افکار خودمون درگیر بشیم ، درستی و نادرستی هر اندیشه ، رفتار و ارزشی رو با پوست و استخوان لمس کنیم ، اون موقع رودی پرخروش و سرشار از حس زندگی خواهیم شد که به دریای حقایق ناب می پیونده !

" نیلوفر آبی از لجن عبور می کنه تا به گلی زیبا تبدیل می شه "

                                                                 ( اوشو )

---------------------------------------------------------------------------

پاورقی : نظر شما چیه دوستان گلم ؟ دوست ندارم متکلم وحده باشم ! لطفا با نظرات ارزنده تون کمکم کنین .                              * یا حق *


 
comment نظرات ()
 
×××انسان !!!
نویسنده : Goli Golchay - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٩
 

من فکر می کنم که انسانها اومدن رو کره خاکی تا تو افت وخیزهای زندگی به همدیگه کمک کنن ! دنیاشون رو بهتر بسازن و تو این مسیر از همدیگه چیزای تازه یاد بگیرن !

به قول معروف تمام حقیقت نزد یک نفر نیست ، بلکه جزیی از حقیقت نزد هر کس هستش ! و از اجتماع و نزدیکی افکار ، دستیابی به کل حقیقت میسر خواهد شد . و راهی که مارو به این تقریب و نزدیکی می رسونه ، دوستی و روابط نیک انسانی بین آدمهاست !

من فکر می کنم که دوستی محدودیت نمی شناسه ... نه سن نه موقعیت و نه جنسیت آدمها ، هیچکدوم نمی تونه مانع از این خواست و نیاز زیبای بشری باشه !

اگه به دورو بر خودمون نگاه کنیم ، هر کدوم از ما گذشته از ظاهری که به خودمون می گیریم و ماسکی که ناچار به چهره می زنیم ، به نوعی تنهائیم و از مسئله ای رنج می بریم ! و این تنهایی و رنج همزاد بشره !

راه کاستن این رنج :: درک همنوعان و همدردی با اوناست ...! این کار برای همه ما شادی و آرامش به ارمغان می آره !

                      

کاش کمی از زندگی پر دغدغه و فرساینده ماشینی جدا بشیم و یه لحظه فکر کنیم که ما اجزاء و قطعات یه ماشین نیستیم بلکه موجوداتی هستیم به نام : انسان !!!


 
comment نظرات ()
 
قصه شیرین امید !
نویسنده : Goli Golchay - ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٥
 

چرخ نیلوفری بچرخ ،

        مهرتابان من بتاب ،

               قصّه ی زندگی بساز !

ورطه ی پرهراس مرگ ،

         می کشد درون خود ،

                   هرچه را که زندگی ست !ناراحت

ساقه ی جوانه ها ،

           زیر چکمه ی جنون ،

                   بوسه می زند به مرگ !ناراحت

چرخ نیلوفری بچرخ ،

          مهرتابان من بتاب ،

                 قصّه ی زندگی بساز !

بغض و ناله های ما ،

              چون گل شقایقی ،

                     در گلوی ما شکفت !گریه

ابر فتنه بر فراز ،

           آسمان سیاه و گنگ ،

                      قصّه ، آخرش کجاست ؟!!ناراحت

چرخ نیلوفری بچرخ ،

          مهر تابان من بتاب ،

                   قصّه ی زندگی بساز !لبخند

               

    

                                                                    


 
comment نظرات ()
 
"ندا"ی مظلومیت !
نویسنده : Goli Golchay - ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۳
 

دوستان گلم سلام ! ازتون یه خواهش دارم ...

به احترام نام "انسان " و نام پرشکوه "آزادی "    1 دقیقه سکوت و یک شاخه گل رز !

                

                                                               * در پناه حق باشین *


 
comment نظرات ()
 
××شمع و پروانه !!
نویسنده : Goli Golchay - ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٩
 

قصه دوست داشتن چیست ؟!...

دل در گرو مهر دیگری داشتن ، بیدل شدن و چون پروانه در آتش شمع سوختن !

پروانه گرد شمع طواف می کند نه هفت بار که هفتاد بار ،

از خود بیخود تنها روبه سوی شمع دارد ،

از هیچ مانع و خطری باکی ندارد ،

وتنها میل و تمنّایش ، بوسه بر شعله لب سوز شمع است !

...و چه زیبا می بوسدش !

بوسه ای که پروبالش را به آتش می کشد !

و شمع و پروانه یکی می شوند !

آه ....چه می گویم ؟!

ای دل ، پروانه ، شمع کیستی ؟ و از وجود بی تاب و خسته من چه

می خواهی ؟

چگونه آرامت کنم وقتی که مرا یارای شمع افروزی نیست ؟!

..........................

ای دل ، در قفس سینه آرام گیر ،

کمتر خود را به این سو وآن سو بکوب !

چاره تو جز خون خوردن و دم برنیاوردن نیست !

از ازل قسمت تو همین بود !

                                          ....  چه شباهت قریبی به پروانه !!!

                    


 
comment نظرات ()
 
ّپیرمرد , صفای خانه ما بود ..!
نویسنده : Goli Golchay - ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱
 

امروز ، برای من ، دومین سال فقدان انسانی بزرگ بود .ناراحت

پیش خود اندیشیدم ؛ شاید کمترین تکریم و یادآوری ، قلم بدست گرفتن و بر کاغذ آوردن درسهایی است که این مرد نازنین به من آموخت !

نامش "سید نجبا " بود و پدربزرگ مادری من . او دوسال پیش تسلیم آخرین قانون زندگی (مرگ) شد وپس از قریب 1٠٣ سال عمر پر بار و پربرکت ما را بی "خود" کرد و رفت !   

                

عجیب است ، از تمامی عزیزانی که می شناسم و از دست رفته اند ، او تنها کسی است که هر بار به یادش می افتم ، به جای گریه و اندوه ، لبخندی از رضایت بر لبانم می نشیند !

زیرا با ناباوری می بینم او جزء معدود انسانهایی است که " حتی در غیبت شان هم حضور دارند " !    بودنش آرامش بخش بود و در نبود و فقدانش هم می توان رایحه خوش حضورش را حس کرد .

آن زنده یاد ، انسانی سخت کوش و پرکار بود !

با قلبی پاک و باصفا و عاری از هرگونه آلودگی !

بی توجه به مال دنیا ، بدون حرص و آز و طمع !

در شادی ها دامن از کف نمی داد و هنگام سختی ها و مصایب در غم واندوه غوطه ور نمی شد !

زندگی را همان گونه که بود می پذیرفت !

بسیار مهربان نسبت به همه ! کوچکترین عضو خانواده نیز خود را با او نزدیک می دید و اسم با مسمّای "آقا" همه جا همراهش بود .

                          

او فردی عّامی و بی سواد بود ولی قانون نانوشته زندگی انسانی را به خوبی آموخته بود و اجرا می کرد . به هیچ کس بدی نمی کرد و به جرات می توان گفت هیچ دشمنی نداشت .هرگاه نیازمندی را برای کار خیری درمانده می دید ، بی تردید از توشه اندک خویش اورانیز بهره مند می کرد .

آری ! او اینگونه زیست ! ما چه خواهیم کرد ؟!!

یادش گرامی .


 
comment نظرات ()
 
××نوروز به روایتی دیگر ..!
نویسنده : Goli Golchay - ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٥
 

"...نوروز که قرنهای دراز است بر همه جشنهای جهان فخر می فروشد ،ازآن رو "هست" که یک قرارداد مصنوعی و یا یک جشن تحمیلی سیاسی نیست . جشن جهان است و روزشادمانی زمین ،آسمان وآفتاب ،وجوش شکفتن ها و شور زادن ها و سرشار از هیجان هر" آغاز".

"...نوروز ،تجدید خاطره بزرگی است . خاطره خویشاوندی انسان با طبیعت . هر سال ،این فرزند فراموشکار که،سرگرم کارهای مصنوعی وساخته های پیچیده خود ، مادر خویش را ازیاد می برد ، با یادآوری وسوسه آمیز نوروز ، به دامن وی باز می گردد وبااو ،این بازگشت وتجدید دیدار را جشن می گیرد . فرزند ، در دامن مادر ،خود را باز می یابد و مادر ، در کنار فرزند ، چهره اش از شادی می شکفد ، اشک شادی می بارد ، فریادهای شادی می کشد ، جوان می شود ، حیات دوباره می گیرد . با دیدار یوسفش بینا و بیدار می شود ."

        

 

"...بی شک روح در این فصل زاده است و عشق در این روز سرزده است و نخستین بار ، آفتاب در نخستین نوروز طلوع کرده است و زمان با وی آغاز شده است ."

..."و ؛ ما ، در این لحظه ، در این نخستین لحظات آغاز آفرینش ، نخستین روز خلقت ، روز اورمزد ، آتش اهورایی نوروز را باز می افروزیم ودر عمق وجدان خویش ، به پایمردی خیال ، از صحراهای سیاه و مرگ زده ی قرون تهی می گذریم و در همه نوروزهایی که در زیر آسمان پاک وآفتاب روشن سرزمین ما بر پا می شده است ، با همه ی زنان ومردانی که خون آنان در رگهایمان می دود و روح آنان در دلهایمان می زند ، شرکت می کنیم و بد ینگونه ، "بودن خویش " را ، به عنوان یک ملت ، در تند باد زیشه برانداز زمانها و آشوب گسیختن ها و دگرگون شدن ها خلود می بخشیم و در ، هجوم این قرن دشمنکامی که ما را با خود بیگانه ساخته و "خالی از خویش"  ، برده ی رام و طعمه ی زدوده از "شخصیت" این غرب غارتگر کرده است ، در این میعادگاهی که همه نسلهای تازیخ واساطیر ملت ما حضور دارند ، با آنان پیمان وفا می بندیم و "امانت عشق " را از آنان به ودیعه می گیریم که "هرگز نمیریم" و "دوام راستین " خویش را به نام ملّتی که در این صحرای عظیم بشری ، ریشه در عمق فرهنگی سرشار از غنا و قداست و جلال دارد و بر پایه "اصالت" خویش ، در رهگذر تاریخ ایستاده است ، بر "صحیفه عالم " ثبت کنیم ."

                                        "فرازهایی از دکتر شریعتی به مناسبت نوروز "

                                                 یادوخاطره اش همیشه سبز


 
comment نظرات ()