اکنون به فلسفه دوختن پتو و لحاف های چل تکه ، دست دوز مادر بزرگهایمان
بهتر پی می برم .لطف و زیبایی هر تکه ، بی نهایت و عمیق ! متفاوت بودنشان
بهانه ای برای بهتر دیدن و به جادوی رنگها پی بردن ...
چل تکه ،سمبلی از شکستن یکنواختی مرگ آور
و ... معرف تنوع ، نشاط و زندگی .
در صددم تا چل تکه ای از وصله های ناجور را بر دامن سیاه و یکدست شب تدارک ببینم !
چه ، خود وصله ای ناجورم ... تک افتاده و غریب ... در جست و جو...!

" دشمنی " ، خوش به حالت که بازارت خیلی رونق داره !
که هر لحظه تکثیر میشی ...
که آدمها رو هر لحظه تنها و تنهاتر بجا میذاری ...
.
.
.
" دوستی " دلم برات تنگ شده !!
بازارت بد جور راکده و تو ذوق می زنه
تو مثل جواهری ناب و درخشانی... ولی مشتری هات با سکه بدلی میخوان صاحبت بشن !
نگهداشتن جواهری چون تو ، تو دست ، لیاقت میخواد ... باید تاوانشو داد ، باید براش به آب و آتش زد ، باید محک خورد ، باید چون فولاد آبدیده شد ...
کو ؟ کجاست ؟ چه کسی این روزها " دوست " خواهد داشت ؟؟
چه کسی این روزها " دوست داشته " خواهد شد ؟؟
وقتی همه خواب بودند ، تو بیدار بودی
و چه خوب در گوشم ساز مخالف را زمزمه کردی
به یکباره
آرزوهای فروخفته و مدفون در اعماق وجودم ، با نوای سازت بیدار شدند
به رقص آمدند و " زندگی " را نشانم دادند
خود سرشار از زندگی بودی
ولی چون ققنوس در آتش خویش سوختی
خواستم با تو و در تو بسوزم
اما تنها پرم سوخت
اکنون من ماندم و
رقص زندگی
و خاکستر مقدس آتش وجودت ...

توی راه زندگی
می رسه دقایقی
که پر از رنج و غمه
که پر از نهایت بریدنه
به گمانت، که دیگه
آخر راه هستی و
باید بری!
بعضی ها همین جا ترمز می کنن..
بی خبر از اینکه دنیا
مث یه گوی هزار نقش و نگار
هی می چرخه و می چرخه
تا که کارش پیش بره
اگه رنگ سیاهو گاهی نشون ما میده
مطمئن باشین که پشتش
رنگ روشن امید و
واسه ما هدیه داره
18/8/90

تداوم ، سرسختی ، صبر
تمامی شکوه حرکت رودخانه است .
چشمه سار آرام است . صدای غلغلش ، زمزمه ای روح نواز است
بی توجه به اطرافش جاری ست ، سالیان سال است که جاری ست ، نه به خاطر لذت بردن ما ! بلکه
بخاط اینکه باید جاری باشد !
و در همان حال
سنگهای بستر رود را به آرامی و در گذر هزاران سال شکل می دهد ،
صیقل می زند و سنگ سخت چون مومی نرم تغییر شکل می دهد .
.
.
.
آیا حاضریم برای تغییری بزرگ در افکارمان ، نگاهمان و زندگی مان ، صبری بزرگ را تجربه کنیم ؟!
صبری بر پایه پویایی و نه رکود .
جوشش اشک ، چشم را داغ می کند
و جوشش غم ، بر دل داغ می گذارد !
اشک گرم بر چهره جاری می شود و
دست ، سدی ست بر هجوم بی امانش ...
ولی وای بر دل بیچاره ... که در هجوم غم ، حتی دستی نیست تا یاری اش
کند !!

چه شباهت غریبی ست بین انسان و منشور !
هر وجه منشور در برابر نور ، تلالویی خاص از خود منعکس می کند ... و انسان نیز در برخورد با انسانهای دیگر ، ابعاد مختلفی از منش و روش خویش را آشکار می سازد . گاهی صفاتی از اعماق ضمیر پنهان به سطح می رسند و خودنمایی می کنند که حتی بودنشون برای خود ما هم غیر قابل باوره !
اعماق وجود انسان ، ملغمه ای ست از زشت ترین و زیباترین خصوصیات ! خصوصیاتی که تنها در برخورد اجتماعی و کوران حوادث زندگی خودشون رو نشون میدن .
زندگی چیزی نیست جز حرکت پاندول وار آدمی بین این دو !
و مرگ ،توقف پاندول در جایگاهی که خود رقم می زنیم .

"مرگ یک واقعیت مفید و هوشمند زندگی است.
هیچ کس دوست ندارد که بمیرد حتی آنهایی که میخواهند بمیرند و به بهشت وارد شوند.
ولی با این وجود مرگ واقعیت مشترک در زندگی همهی ماست.
شاید مرگ بهترین اختراع زندگی باشد چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است.
مرگ کهنهها را از میان بر میدارد و راه را برای تازهها باز میکند.
یادتان باشد که زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگی کردن تو زندگی بقیه هدر ندهید.
هیچ وقت توی دام غم و غصه نیافتید و هیچ وقت نگذارید که هیاهوی بقیه صدای درونی شما را خاموش کند.
و از همه مهمتر این که شجاعت این را داشته باشید که از احساس قلبی تان و ایمانتان پیروی کنید "
استیو جابز
انسان بزرگی بود ...یادش گرامی و روحش شاد .
" ترک عادت موجب مرض است "
فکر نکنم یک ایرانی وجود داشته باشه و تو عمرش حداقل یک بار این ضرب المثل رو نشنیده باشه .
از اونجایی که هیچ تغییری نمی تونه بدون ترک عادت اتفاق بیفته ...
دوستان خوبم :: به نظر شما این ضرب المثل چه حقیقتی رو میخواد به ما یاد آور بشه ؟ آیا تاکیدش بر حفظ عادت برای دستیابی به صحت و سلامته ؟ و یا از مرض و بیماری در جهت تغییر استقبال می کنه ؟
این ضرب المثل دغدغه ذهنی منه 

تغییر از ما و درونمان آغاز می شود . وقتی ما تغییر را پذیرا شدیم بر آدمها و شرایط اطرافمان است که خواه نا خواه دگرگون شوند .
هیچ تغییری بدون درد و رنج نیست .. گاهی درد و رنجی بطئی و آرام و زمانی شدید و تکان دهنده ! ولی در هر حال لازمه تغییر ، قبول درد و رنج است .
هیچ زنی لذّت شیرین مادر شدن را نخواهد چشید ، هرگاه خویش را آماده پذیرش و قبول رنج زایمان نکرده باشد !
و هیچ بذری ، درختی تنومند نخواهد شد ، هرگاه رنج و درد سر بر آوردن از خاک را تجربه نکرده باشد !
و برای تغییر و بهتر شدن ، آگاهی لازم است . سنگ بنای هر تغییر آگاهی ست .
اگر در جهت آگاهی نکوشم ، کاهلم ..
اگر آگاه شوم ولی در جهت تغییر نکوشم ، به دانسته هایم خائنم ..
و اگر سر سوزنی به بهبودی وضع خویش کمک کردم ، می توان گفت خوشبختم !
