هرصبح ستاره بارانم
هر شب از خیل بی شمار امیدوارانم
وقتی که بیرحم می شود ،
ساعت تقدیر
وقتی که ترس می زند ، بر دست و پا زنجیر
دندان به هم فشرده و مقهور درد و یاس
از لشگر عظیم چشم به راهانم
خورشید در فراز ، می درخشد
و
من در نشیب دهر
در آرزوی وصالش آینه دارانم ...

دلم دشت وسیعی ست
که اوقات خودم را ، در آن می گذرانم
به یک سو گل نیلوفر و نرگس
شقایق به کناری
و خاری
که گاهی ،
ز حضورش ، کنم دیده خود تر
اگر خار
ندارد هنرِ گل
اگر او نتواند ببرد ، از سرِ ما دین و دل و هوش
اگر زشت و کریه است
ولی بودن او ، راز بزرگی ست
که در خنده گل نیک توان دید !

به خود می بالیم که سال نوی ما ، همراه با زنده شدن طبیعت است .
سالیان سال است که در ایران زمین نوروز فرا می رسد ... " حول حالنا " می خوانیم و " احسن الحال " طلب می کنیم ... ولی تنها نصیب ما از گذر روزها و چرخش چرخ گردون ، یک سال پیرتر شدن و دریغ و حسرت از سال بگذشته است !
براستی اگر سنت ها و آئین های پرمعنی و سمبولیک ، تغییری در وضع ما ایجاد نکند به چه دردی می خورد ؟!
دعا را عربی بخوانیم یا فارسی ، چه توفیری دارد ؟!
نوروز با چهارشنبه سوری آغاز و با سیزده بدر به پایان می رسد ..نه از آتشی که سرخی اش را به ما بدهد اثری مانده و نه توانستیم در سیزده از نحوست خلاص شویم ! نحوستی که دامنگیر ماست با صدها سیزده هم بدر نمی شود ...
براستی ما را چه شده است ؟؟!!

حسودی ام می شود
حسودی ام می شود ،
به دو کبوتری که هر صبح
در ازدحام آهن و ماشین
در جنون سرعت برای رسیدن به هیچ
به دیدارم می آیند
در برابر دیدگان مشتاقم
نرم و سبک می خرامند و
دلبری می کنند

" زن " پشت پنجره ایستاده بود ..
تنها بود .
جمعی به او نیازمند بودند ، ولی او تنها بود
گرمای نگاهش قوت قلبی بود برای عزیزانش ، ولی .. او تنها بود
نوازش دستانش معجزه گری بی بدیل بود ، ولی او تنها بود
بدون هیچ گله و شکایتی تنها بود
جام شوکران تنهایی اش را جرعه جرعه سر می کشید
و تنها ، گواه این حقیقت بود که
" آمده ام تا ایثار را به جهان هدیه کنم "

اکنون به فلسفه دوختن پتو و لحاف های چل تکه ، دست دوز مادر بزرگهایمان
بهتر پی می برم .لطف و زیبایی هر تکه ، بی نهایت و عمیق ! متفاوت بودنشان
بهانه ای برای بهتر دیدن و به جادوی رنگها پی بردن ...
چل تکه ،سمبلی از شکستن یکنواختی مرگ آور
و ... معرف تنوع ، نشاط و زندگی .
در صددم تا چل تکه ای از وصله های ناجور را بر دامن سیاه و یکدست شب تدارک ببینم !
چه ، خود وصله ای ناجورم ... تک افتاده و غریب ... در جست و جو...!

" دشمنی " ، خوش به حالت که بازارت خیلی رونق داره !
که هر لحظه تکثیر میشی ...
که آدمها رو هر لحظه تنها و تنهاتر بجا میذاری ...
.
.
.
" دوستی " دلم برات تنگ شده !!
بازارت بد جور راکده و تو ذوق می زنه
تو مثل جواهری ناب و درخشانی... ولی مشتری هات با سکه بدلی میخوان صاحبت بشن !
نگهداشتن جواهری چون تو ، تو دست ، لیاقت میخواد ... باید تاوانشو داد ، باید براش به آب و آتش زد ، باید محک خورد ، باید چون فولاد آبدیده شد ...
کو ؟ کجاست ؟ چه کسی این روزها " دوست " خواهد داشت ؟؟
چه کسی این روزها " دوست داشته " خواهد شد ؟؟
وقتی همه خواب بودند ، تو بیدار بودی
و چه خوب در گوشم ساز مخالف را زمزمه کردی
به یکباره
آرزوهای فروخفته و مدفون در اعماق وجودم ، با نوای سازت بیدار شدند
به رقص آمدند و " زندگی " را نشانم دادند
خود سرشار از زندگی بودی
ولی چون ققنوس در آتش خویش سوختی
خواستم با تو و در تو بسوزم
اما تنها پرم سوخت
اکنون من ماندم و
رقص زندگی
و خاکستر مقدس آتش وجودت ...

توی راه زندگی
می رسه دقایقی
که پر از رنج و غمه
که پر از نهایت بریدنه
به گمانت، که دیگه
آخر راه هستی و
باید بری!
بعضی ها همین جا ترمز می کنن..
بی خبر از اینکه دنیا
مث یه گوی هزار نقش و نگار
هی می چرخه و می چرخه
تا که کارش پیش بره
اگه رنگ سیاهو گاهی نشون ما میده
مطمئن باشین که پشتش
رنگ روشن امید و
واسه ما هدیه داره
18/8/90

تداوم ، سرسختی ، صبر
تمامی شکوه حرکت رودخانه است .
چشمه سار آرام است . صدای غلغلش ، زمزمه ای روح نواز است
بی توجه به اطرافش جاری ست ، سالیان سال است که جاری ست ، نه به خاطر لذت بردن ما ! بلکه
بخاط اینکه باید جاری باشد !
و در همان حال
سنگهای بستر رود را به آرامی و در گذر هزاران سال شکل می دهد ،
صیقل می زند و سنگ سخت چون مومی نرم تغییر شکل می دهد .
.
.
.
آیا حاضریم برای تغییری بزرگ در افکارمان ، نگاهمان و زندگی مان ، صبری بزرگ را تجربه کنیم ؟!
صبری بر پایه پویایی و نه رکود .