اکنون ....

نشسته بود و به گذشته پل زده بود !

با اینکه به قول معروف 40 تا بهارو دیده بود ولی حس می کرد یه قرن زندگی کرده !

به کودکی ، نوجوانی ، جوانی و بلوغش فکر کرد ، همه شون مثل رویا بودند ...

خوب که فکر کرد دید همه این دوره ها رو پشت سر گذاشته ولی از هیچ کدومشون لذّت نبرده !ناراحت

اگه می خواست حس شو توصیف کنه مث این بود که پرنده ای رو بندازی تو قفس و اون طبق قانون قفس رفتار کنه ! پریدنش ، غذا خوردنش ، حتی آواز خوندن و خوش بودنش !

با این تفاوت که قفسش میله های نامرئی داشت !

پیش خودش فکر کرد : " کاش می شد به عقب برگشت . اگه می شد ، تو بچگی ، بچگی می کردم ... تو نوجوونی کمی آزمون و خطا رو تجربه می کردم و تو جوونی ..! آی آی آی ... جوونی می کردم !

.. ولی خب .. این که غیر ممکنه " پس چه راهی می مونه ؟ و یک لحظه به "حال" اندیشید . از خودش پرسید :" فلانی .. چرا خودتو خسته می کنی ؟ گذشته ها که رفتن .. حالا چی ؟ از زندگی الآنت لذّت می بری ؟!"

و با کمال تعجّب دید که باز میله های نامرئی محاصره ش کردن !

با خودش گفت :

" اگه تا حالا فریب خوردم و باختم ، از امروز طرحی نو دارم ... طرحی که شاید ظاهرش متناقض  باشه ... ولی باطنش اصل هماهنگی و هارمونیه !

به هر لحظه طوری نگاه می کنم که انگار اولّین لحظه تولّدمه و در عین حال جوری ازش بهره می برم که انگار آخرین فرصت زندگیمه !

جالبه ، نه ؟!چشمک

                   

                         

/ 11 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سیمرغ

خوبه اما من برام فرق نمیکنه هر لحظه غنیمت هست از زندگی

همایون

خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری لحظه های کاغذی را ، روز و شب تکرار کردن خاطرات بایگانی ، زندگی های اداری آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری با نگاهی سرشکسته ، چشمهایی پینه بسته خسته از درهای بسته ، خسته از چشم انتظاری صندلی های خمیده ، میزهای صف کشیده خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری عصر جدول های خالی ، پارکهای این حوالی پرسه های بی خیالی ، نیمکت های خماری رونوشت روزها را ، روی هم سنجاق کردم : شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری عاقبت پرونده ام را ، با غبار آرزوها خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری روی میز خالی من ، صفحه ی باز حوادث در ستون تسلیت ها ، نامی از ما یادگاری گل چای عزیز سلام موافقم , میشود هر لحظه را لحظه اول تولد به حساب آورد و در عین حال آخرین فرصت .... بله میشود اما می توان ؟؟ موفق باشی پرتوان [گل][گل][گل]

آرمین پارسامهر

سلام قشنگ بود اما وقتی میخونیش یه جورایی آدم ومیترسونه[نگران] دو فردای دیگه هم باز بر میگردیم و به گذشتمون نگاه میکنیم و حسرت خیلی چیزا رو میخوریم [ناراحت]و این داستان مدام تکرار میشه آره منم به تجربه احترام میذارم و میگم: به هر لحظه طوری نگاه می کنم که انگار اولّین لحظه تولّدمه و در عین حال جوری ازش بهره می برم که انگار آخرین فرصت زندگیمه ![دست] اون میله های نامرئی و خودمون تو خیالمون نقاشی میکنیم فکر کنم هر لحظه ای که اراده کنیم بتونیم پاکش کنیم[پلک]

سل تی تی

سلام.ساعت چهار صبح یادم اومد یه سری به اینجا بزنم و حالا بعد از خوندن مطلب آخر دلم گرفت.این دل شوره همیشه منه که حالا بازم یادم اومد.افسوس سی سال رفته و چندین سال پیش رو که معلوم هم نیست بدتر از قبلش نباشد.سلامت باشی.فقط همین.تابعد...

نانسی

سلام عزیز دلم واقعا حرف خوبی زدی باید هر لحظه زندگی رو شروعی دوباهر بدونیم و بتونیم که خوب بسازیم زندگیمون رو موید باشی گل گله من

علی جعفرزاده

خسته نباشی...ممنون بابت حرفای خوبت

یه دوست مرفینی !‌

مگه میشه چیزی از دلت بیاد و جالب نباشه ؟! :) مرسی .... مرسی

ماني

[لبخند]

لاهیج وب

سلام همشهري از اين كه به سايت خودت سر زدي ممنون وبلاگ متفاوتي داريد،باعث افتخار ماست شما هم مخاطب ما هستي

مهران

اینو امشب دیدم...چقدر برای خودم آشناست...درسته که 25 سال دارم ولی بابت اشتباهات گذشته م(هرچند الان به این نتیجه رسیدم اشتباهبوده)خیلی افسوس میخوردم...بابت همون اشتباهات الان میترسم...امیدوارم بتونم از نو از اخرین فرصتام لذت ببرم...